دلنوشته (مسافر سیگار)

همیشه بوی سیگار می دادم . . .

 

سلام اعظم هستم مسافر سیگار

در کنار مصرف تریاک، مصرف سیگار هم داشتم. روزی یک بسته سیگار می کشیدم و در طی این مدت درد سینه ی زیادی داشتم و نفس کشیدن برام خیلی سخت بود. شب ها احساس می کردم یک تخته سنگ روی سینه ام گذاشته اند و یا زیر آوار مانده ام به طوری که نمی توانستم نفس بکشم و با سرفه از خواب بیدار می شدم. هر شب سردردهای زیادی داشتم و از شدت سردرد مجبور به خوردن انواع مسکن می شدم و بیشتر اوقات حال تهوع داشتم. همیشه بوی سیگار می دادم و همسایه ها مدام طعنه میزدند که چقدر بوی سیگار میدهی!

مجبور بودم با دوست و فامیل روبوسی نکنم و همه ی این رفتارها بیشتر باعث خجالتم می شد. حتی پسرم دوست نداشت دنبالش به مدرسه بروم.

تا این که اذن ورود به کنگره را پیدا کردم و سفرم را شروع کردم و هر روز به کارم بیشتر ایمان پیدا کردم. همچنین هنگامی که مهندس دژاکام سفر سیگار را شروع کردند، من هم در مورد کنار گذاشتن سیگار تفکر کردم و دیدم ایشان باز هم بهترین راه را در اختیار ما قرار دادند. راهی که منجر به درمان کامل و به دست آوردن سلامتی می شود.

سرانجام اجازه شروع سفر سیگار به من داده شد و برایم باعث تعجب است که نه تنها در این 3 ماه حتی یک بار هم سردرد به سراغم نیامد، بلکه هوس کشیدن سیگار هم به سرم نزد. باز هم کنگره راه سلامتی را برایمان باز کرد.

در جامعه سیگار کشیدن یک زن اصلاٌ صورت خوشی ندارد. از آقای مهندس دژاکام تشکر می کنم که روش درمان DST با آدامس نیکوتین را ابداع کردند و برای بار دوم نجات بخش من شدند.

 با تشکر از خانم فریده برای تایپ مطلب

دلنوشته(مسافر سیگار) . . .

سفر سیگار مکمل سفر اول

 

با سلام مائده هستم مسافر سیگار

با آموزش هایی که تا به حال گرفتم، یاد گرفتم که هر چه در صراط مستقیم قوی تر حرکت کنیم، نیروهای بازدارنده هم، قوی تر عمل می کنند و مانع پیشرفت ما می شوند. در سفر سیگار نیروی بازدارنده برای من خیلی قوی و بزرگ بود. آن قدر بزرگ که بارها وسوسه ی کشیدن یک پک سیگار به سراغم می آمد. هر بار با یک ترفند جدید. یک بار غم، یک بار شادی، گاهی بی خوابی و ... . اولین بار که وسوسه به سراغم آمد، یک نخ سیگار خریدم ولی نفس لوامه ام شروع کرد به جنگیدن با نیروی بازدارنده و موفق هم شد و من سیگار را دور انداختم. اما دو روز بعد نیروی بازدارنده جلو آمد و پیروز شد و من یک پک کشیدم و بعد از یک پک، تازه فهمیدم که با تمام آموزش هایی که در باره مضرات سیگار گرفتم، ضعیف عمل کردم و باید آموزش ها یم را قوی تر کنم.

ما نباید قدرت نیروی بازدارنده را فراموش کنیم. در کنارش باید به خودمان و آموزش هایی که گرفتیم، ایمان داشته باشیم.

در حال حاضر اواسط سفر سیگار هستم. مشکلات جسمی ام رو به بهبود است و تازه رنگ و بوی غذا و گل و گیاه را حس می کنم و معتقدم سفر سیگار مکمل سفر اول من و مهر تائیدی بر آموزش هایی که گرفتم است.

از آقای مهندس دژاکام متشکرم که باز هم در جاده ی سلامتی پیشگام شدند.

 

با تشکر از خانم فریده برای تایپ مطلب

دلنوشته . . .

درمان سیگار در كلاس و درس با روش DST

 

سلام دوستان میترا هستم مسافر سیگار

همیشه می گویند  فاصله ی بین عشق و نفرت به اندازه تار مواست و این در مورد سیگار برای من صدق کرد. من از سیگار متنفر بودم و بعد دیدم که عاشقش شدم.

از دوران بچگی از بوی سیگار بدم می آمد تا اینکه مسافر کنگره 60 برای رهایی از مواد مخدر مصرفی خود(شیره تریاک)شدم و در اواخر سفر  اولم به سیگار روی آوردم.

با شروع سفر دوم چند روز سیگار نکشیدم ولی باز شروع کردم و روزی بین 1-3 عدد سیگار میکشیدم. اما معمولا" یک  عدد مصرف می کردم و همین یک سیگار برای من لذت فراوان داشت اما وقتی نمی شد مصرف کنم سردرد می گرفتم و دائم در حالت خماری سیگار بسر می بردم.

این ماجرا ادامه داشت تا اینکه بنیان کنگره 60 جناب آقای مهندس دژاکام روش درمان سیگار را کشف نمودند.

من چندین بار چون خجالت میکشیدم که مهندس متوجه شوند سیگار مصرف می کنم از ایشان پرسیدم کسی که یکی دو عدد سیگار در روز میکشد می تواند وارد پروژه شود یا خیر؟ و مهندس در جواب گفتند: چکارش دارید بگذار بکشد! اما من مصر بودم که حتما" در این پروژه شرکت کنم با خانم افسانه راهنمای عزیزم صحبت کردم و ایشان گفتند ایرادی ندارد می توانی شروع کنی و من سفر سیگار را با راهنمایی ایشان آغاز نمودم.

در لژیون سیگار مسائل بسیار خوبی مطرح می شد و این تجربه من است: به طور کلی برای هر امری وقتی کلاس و درس باشد همه چیز عالی پیش می رود.

و من با آموزشهایی که می گرفتم بیشتر بر روی خودم کاوش می کردم و متوجه شدم با همین یا عدد سیگار روزانه چه تخریبهایی روی جسم خود ایجاد کردم.

من از همه بخصوص خانم افسانه راهنمای عزیزم و آقای مهندس دژاکام تشکر می کنم.

بعد از سفر اول با مشورت جناب مهندس قرص معده خود را تیپر کردم و خدارا شکر موفق شدم این مشکل را حل نمایم. که شرح کامل آن را درقالب مقاله ای نوشته ام. و بعد از آن در مورد مشکل چاقی خود هم با روش DST توانستم در عرض یکسال با تفکر بر روی مواد غذایی مصرفی و انجام ورزش 17 کیلو گرم وزن کم کنم. و بعد از آن هم سفر سیگار را حدود چهارده روز پیش با موفقیت به پایان رساندم. برادرم به شوخی به من می گفت اگر یک روز ببینم نفس خود را حبس کرده ای تعجب نمی کنم چون حتما" نفس کشیدن  را هم تیپر می کنی!!!

البته این خاطره برای مزاح بود، اما هدف من این است که کنگره حجت را بر ما تمام کرده و ما با تفکر و به کارگیری آموزشها می توانیم مشکلاتمان را براحتی حل نماییم و همه را مدیون آقای مهندس و کنگره هستیم.

نوشته شده توسط خانم میترا

 

دل نوشته . . .

خداوند را روزی صد هزار بار شکر می کنم غزال هستم یک مسافر

سلام دوستان غزال هستم یک مسافر؛
این حکایت قصه تلخ من است من غزال، به خیال خود فرمانده و مادری دلسوز، اما در حقیقت فرماندهی نالایق، که با مصرف شیشه ،حشیش ،اکس و اسید طوق بندگی و اسارت برگردنم انداختم.
از آنجا که هر فرمانده ای مافوقی دارد من هم سرباز، عبد، عبید و بنده نفس اماره گشتم  و این نفس سرکش آن چنان اوضاع جسم و جان مرا به هم ریخت که تا چشم بازکردم نوزادی را در بغل خود دیدم با چشمانی زیبا و نافذ به من نگاه می کرد باور نمی کردم که مادر شده ام.
به جای اینکه نه ماه به نوزاد خود عشق بورزم، آرامش و تغذیه ای سالم داشته باشم تا حس خوب مادرشدن را تجربه کنم اما ... ، درتمام مدت 9 ماه انواع و اقسام اکس تازی، شیشه، حشیش و اسید را به جای تغذیه سالم و دعوا و جنگ و تنش و بهم ریختگی را به جای عشق و آرامش به فرزندم هدیه داده بودم.
من حس قشنگ مادری را تجربه نکردم و با اوضاعی بهم ریخته به زندگیم ادامه می دادم. من بزرگ شدن پسرم را با چشم ندیدم من اصلا"یادم نمی آید امیرعلی کی چهار دست و پا راه افتاد اصلا" کی اولین دندان را درآورد یا اولین جمله ای که به زبان آورد چه بود....
گاهی اوقات تصمیم می گرفتم از فردا مواد مصرف نکنم ولی من بنده آن بودم نه آن بنده من و این طوق را خودم با دستهای خود برگردنم انداخته بودم و رهایی از آن کاری سخت و دشوار بود و باز درخود غوطه ور می شدم و رویا می بافتم به خود که می آمدم می گفتم حالا یک بار دیگر مصرف کنم مگرچه می شود؟ آب که از سرگذشت چه یک وجب چه صد وجب.
من دومین فرزندم را درآغوش کشیدم. منتها فرق دومی با اولی دراین بود که...(مابقی را در ادامه مطلب بخوانید)

ادامه نوشته

دل نوشته . . .

من سولماز

آرامش : من سولماز آرامش واقعی را بعد از 25 سال زندگی در کنگره 60 و در میان آدمهایی یافتم که همگی زجر و درد کشیده بودند بعضی وقتها در خلوت خودم می گویم کنگره از من چی ساخته ؟

چرا وقتی می خواهم دروغ بگویم واقعا نمی توانم یا برایم خیلی سخت هست و عذاب وجدان می گیرم چرا دیگر نمی خواهم از کسی انتقام بگیرم چرا با تمام مشکلات مالی زندگیم از کوره در نمیروم اگر هر روز سخت بگذرد شبش به خودم می گویم درست میشود اینها باید سپری شود . دوست دارم همه از من راضی باشند ، کسی را ناراحت نکنم دوست دارم در حد توانم به دیگران کمک کنم توی این جامعه ای که همه مشکل دارند ، معتاد و جانی و دزد وجود دارد و اغلب دیدگاه بدی نسبت به این انسانها دارند من می گویم درست می شود این آدمها خوب بودن ، از زندگی لذت بردن و  راه های ارزشمند و مثبت را تجربه نکرده اند که به این راههای منفی پناه برده اند این دیدگاه من از کجا نشات می گیرد این همه خوبی و آرامش و محبت را مدیون کی و کجا هستم ؟

من سولماز کنگره را می پرستم همین الان که دارم این مطلب را می نویسم حالت تهوع و معده درد شدید دارم ولی با عشق می نویسم کنگره به من نگفت نماز بخوان ، حجاب را رعایت کن من را به دین و شریعت دعوت نکرد کنگره من را با شناخت خودم به خدا نزدیک کرد . من هنوز در سفر اول هستم ولی نگاهم نسبت به خودم و زندگیم عوض شده من آرامش دارم به نظرم بالاترین آرامشی که انسان می گیرد از کمک به خلق خدا و گرفتن دست افتاده ای است .

من دروغ نمی گویم تهمت نمیزنم غیبت نمی کنم وقتی بدانم چرا باید از این کارهای ضد ارزشی خوداری کنم آنها را انجام نمی دهم و در نهایت خودم هستم که به حال خوب و آرامش درونی و زندگی سالم می رسم من دیروز جایی بودم که بساط مشروب و مواد مخدر بود از خودم یک سوال پرسیدم که چرا من خودم نمی خواهم بخورم راهنمایم خانم راضیه ، مادرم یا مهندس آنجا نبودند چرا من در این مدت انقدر تغییر کردم و همین الان درک کسانی را که در کنگره می گویند خدایا شکرت که معتاد شدیم و کنگره را پیدا کردیم .

پیش روانشناس های متعددی رفتم و تغییری نکردم پس چرا مهندس ، کنگره و خانم راضیه تونستن منو تغییر بدن ؟؟

خدا را شکر می کنم هزاران مرتبه که من را با کنگره آشنا کرد نقطه تحملم را بالا بردم صبر کردم خوداری می کنم و به آرامش واقعی میرسم در کنگره نادانی و جهل خودم را پذیرفتم و فهمیدم بالابردن نقطه تحمل در مسائل مثبت و ارزشمند احتیاج به تفکر و آموزش در نتیجه تجربه و دانایی دارد .

به کار افتادن سیستمهای بدن ، تنظیم شدن خلق و خو و پذیرفتن مشکلات و کنار آمدن با آنها در نهایت سلامتی خودم را تا آخر عمر مدیون و سپاسگذار کنگره و راهنمای عزیزم هستم من در هر فرصتی که پیش بیاید باید تشکر و قدردانی کنم از الگوی خوبم که تحمل و صبر و شکیبایی اش برایم قابل ستایش است من هیچ وقت فراموش نمی کنم چی بودم و با چه حالی وارد کنگره شدم و الان این حال و سلامتی را مدیون زحمات راهنما و کنگره هستم .

تسکین دهنده آرزوهای طلایی دو چیز است : صبر و امید .

نوشته شده توسط خانم سوماز از لژیون خانم راضیه

دل سروده

 

دیده بان

چون عقابي بر فراز آسمان         هر خطر را مي شناسد ديده بان

در عبور از صخره هاي تند و تيز      پا نهادن  بر لب مرداب ليز

در مسيري اين چنين نا آشنا           نيست جاي نوازش يا ادا

ديده باني كه مي داند خطر        در كمين ما نشسته در سفر

هر كلامش عامل بيداري است        هر نگاهش موجب هوشياري است

در سفر هرگز نمي فهمي چرا           هر كلامش تلخ مي باشد تو را

تا كه از زندان رهايت مي كند       از غم و اندوه جدايت مي كند

عاقبت روز رهايي مي رسد           پرده هاي تيره از هم مي درد

ناگهان بيني كه راد ديده بان             همچو خورشيد عزيز و مهربان

با نگاهش پرتو افشاني كند             در غم تو ديده باراني كند

آن زمان او غرق شور و شادي است         بي گمان سرشار از آزادي است

تقديم به تنها ديده بان و ايجنت محترم ما كه هميشه سفر ما را زير نظر تيز بين خود دارد

نوشته شده توسط خانم صبا رهجوي خانم فائزه

دلنوشته . . .

به نام قادر مطلق

 

" من عرف نفسه، فقد عرف ربه " هرکس خود را شناخت، خدای خودرا شناخته است.

شناخت خویش برای هر فردی که انسانی می اندیشد الزامی است، واقف شدن به ارزشهای انسانی، یکی از مهمترین مسائل برای  شخص آگاه است. البته این شناخت باید جهت دار و هدفمند باشد. حالا ببینیم که این شناخت را باید از کجا بدست آوریم؟ از طریق مشاهده ، مطالعه، تحقیق، پرسش و همنشینی با کسانی که تجربه دارند، می توان اطلاعات کسب نمود. باید به این نکته اشاره کرد انسان تا چیزی را نشناسد نمی تواند به آن عشق بورزد یا از آن بیزار باشد. پس لازمه شناخت، کسب اطلاعات در خصوص آن شی، کالا، مکان، شخص و . . . است.

آگاهی و اطلاعات انسان نسبت به هر چیزی اگر اشتباه باشد منجر به از دست دادن خیلی چیزها از جمله، فرصتهای زندگی می شود در درجه اول باید با آن موضوع روبرو شد.

مثال واضح همان مواد مخدر است که اگر  توده مردم از نتایج مواد مخدر با اطلاع شوند درصد کمتری به طرف آن خواهند رفت مثلا" تا بنده به کنگره نیامده بودم از نتایج وحشتناک و درد آور اعتیاد آگاه نمی شدم. در گذشته هم یقین داشتم که مصرف کننده محکوم به نابودی است. و این یعنی یک فاجعه که در آن موقع من به عنوان یک مادر درک نمی کردم و حالا که بعد از چهار سال آموزش و مطالعه در کنگره در یافتم و می بینم از لحاظ فکری و معنوی کمی به جلو پیش رفتم.

 در کنگره 60 عشق ورزیدن و چگونه زیستن را آموختم. مصرف کننده بدون اینکه درک و احساس کند همه ی ارزشهای انسانی را زیر پا می نهد اما کنگره 60 ارزشها انسانی را می پروراند، زیرا آموزشهای آن همراه با معنویات است و به همین دلیل روزبروز رهایی و پیشرفت در این مکان مقدس چشمگیر تر و بارزتر می شود، در واقع مصرف کننده مانند جنینی که در رحم مادر دوره تکوینی خود را در معرض انواع خطرات می گذراند در خطر است که بعد از تولد عوض می شود و تغییر می کند.

این چنین است که شناخت کنگره 60 یعنی شناخت خویش(البته نظر شخصی اینجانب است )

بنیانگذار کنگره 60 ، راهنما و کمک راهنما کسانی هستند که رنج یک مصرف کننده را احساس می کنند و در مسیر رهایی آنها تلاش می کنند و کسی نمی تواند در همدردی با مصرف کننده تا این حد مخلصانه پیش رود.

بنده بعد از رهایی مسافر خود تازه متوجه شدم که چه خبر بوده بله مشتی علفهای هرز از باغچه زندگی من و مسافرم با چه تلاشهایی هرس شده. حتی بعضی تیغ و خار فراوان داشتند که دستان  باغبان را خونین کرده اند و باغبان عاشق آن را تبدیل به یک باغچه پر از شکوفه کرده و شکوفه ها هم به گلهای زیبایی تبدیل شدند. این است نتیجه کار کنگره.

از خداوند متعال یاری می طلبم که خدمتگذار خوبی برای کنگره باشم و به خاطر این همه نعمت از او تشکر می کنم.

روح فیض القدس ارباز مدد فرماید                  دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

 نوشته شده توسط همسفر خانم مریم رهجوی خانم فاطمه

دل سروده


کنگره 60

اینجا، امید و رستگاری، هست پیدا

اینجا، شروع و انتهایش، هست یکجا

یعنی، به محض آمدن، گویی، رسیدم

هر لحظه در، آرامش و عشق و امیدم

دارد، مسیر بی نظیر و نقشه راه

منزل به منزل می برد، ما را به همراه

اینجا، حریم امن، فردوس برین است

یک پلکان آسمانی، بر زمین است

اینجا،  درخت 60، پربار است و زیبا

نور جهانبینی، چراغ راه فردا

راه من از، روی زمین، تا لامکان است

وادی یک، تا 14، آن پلکان است

در طول راه کنگره، یک دیده بان است

کارش، هدایت کردن ما،  رهروان است

بنیان و قلب کنگره، باشد دژاکام

نامش بماند، در کتاب ثبت ایام

پرداخته، این قلعه را، از جنس انوار

ما را حفاظت می کند، از دست اشرار

او مرده را احیا کند، مثل مسیحا

یا راه ما را می گشاید، مثل موسی

ما را دوباره، باز، می گیرد ز شیطان

جان را دوباره، وصل، می سازد به جانان

آخر، گدا را می کند، شاه و سلیمان

روشن، ز نور و رحمت دادار منان

باشد که ما هم، در کنارش، راه پوئیم

گفتار و کردار درست را، باز جوئیم

آری، خدایا ، در پناه خویش، دارش

با نور و مهر خود، ببر، سختی زکارش

صبا، بهار 92

سروده شده توسط خانم صبا رهجوی خانم فائزه

دل نوشته

خواست ، تقدیرات ، تفکرات

 

ترس یک حس است  و در درون تفکر رسوخ می کند و جهت و مسیر حرکت آن را عوض می کند و با تلف کردن انرژی مسیر حرکت ما را پرت می کند و به طرف بیراهه ها می برد و بیشتر اوقات مانع از رسیدن ما به مقصد میشود . برای پی بردن به بحث تقدیر و شکافتن آن ابتدا باید خواست و فرمان را بشناسیم در سیستم کائنات تنها به خواسته های ما پاسخ داده می شود اگر انسانی خواسته ای یا چیزی در درونش وجود نداشته باشد هیچ اتفاقی بر آن مبنا نمی افتد خواسته های انسان هم صور آشکار و هم صور پنهان دارند . یعنی ما از خیلی خواسته های خود اطلاع نداریم خیلی چیزها را میخواهیم ولی از آنها اطلاعی نداریم یعنی خیلی از خواسته های نفس در لایه های درونی وجود ما پنهان شده اند مثل خواهش و خواسته ایی که از اعتیاد در درون ما پنهان بوده و ما نمی دانستیم و دیگر اینکه باید بدانیم منشا و اصل همه خواسته های ما در درون ماست تابع درون ماست تا اینکه در جهان بیرون باشد .

خواسته طبق حکمت و فرمان قدرت مطلق و زمانی که خودش مشخص می کند بر اساس جایگاه آن شخص و پیشینه و صلاح دید او صادر می شود که در واقع می شود اندازه و قدرش و ظرفیتش . طبق تلاش و کوشش او حاصل دست پخت خود که از گذشته شروع شده و در زمان حال اتفاق می افتد و وقتی می خواهد با آن محصول و خواسته که مال خودش بوده و بهش رسیده یا اتفاق افتاده روبه رو شود اینجا تفکرات آن شخص تصمیم گیرنده و تعیین کننده است که در اینجا با آن مشکل چگونه برخورد کند پس تقدیری که اتفاق می افتد چه خوب چه بد به دو دلیل می تواند باشد یکی مجازات و تنبیه برای ما و دیگری جنبه آموزشی دارد در واقع نکته مهم درون تقدیر آن آموزش و آن سختی است که شکافنده فهم ماست

در چرخه تقدیرات وتفکرات زمان نقش مهمی را ایفا می کند ممکن است زمان خیلی کوتاه و یا خیلی طولانی باشد و باعث ایجاد شبهه در ما شود و دچار فراموشی شویم و یادمان رفته باشد که کاری را در گذشته یا خواستی را به وجود آوردیم و خودمان سفارش دادیم اما همین گذر زمان اگر باعث تکامل فکری و تغییر ظرفیت یا کمال دانایی در جهت تزکیه شود ظرفیت و پذیرش ما را برای پذیرش هر گونه سختی و نا گواری و مصیبتی که می رسد بالا ببرد .

 

نوشته شده توسط خانم سوسن رهجوی خانم مینا

دل نوشته

گوشه نشینی

http://up60.ir/images/4115.jpg

زمانی که انسان قالب جسمانی را از دست می دهد هیچ چیز از او کاسته نمی شود یعنی مرگ باعث نمی شود چیزی از انسان کاسته شود اگر دانشمند بود همان دانشمند است اگر جاهل بود همان جاهل است .

غم و اندوه همه سرچشمه بدی ها نیست . غم بزرگ یا اندوه بزرگ می تواند انسان را به پایین ترین نقطه مقام خاص الهی یا می تواند به بالاترین مقام الهی برساند بسته به خود انسان است که ازاین واقعه که اتفاق افتاده سقوط کند

یا صعود و این اتفاق برای همه رخ می دهد . علتش مهم نیست ممکن است عوامل متعددی باشد که این قضیه را به وجود بیاورد چون بیشتر علت ها به خواست قدرت مطلق صورت می گیرد . البته این علت ها هم حساب و کتابی

دارد .

زمانی که در بعد خودمان داریم هیچ دوام ندارد و لحظه به لحظه تمام می شود و به هیچ طریقی نمی توانیم زمان را مهار کنیم و باید حداکتر زمان را ببریم . در این خصوص که زمان دوام ندارد باید تعمق زیادی داشته باشیم و به تقدیر هم کاری نداشته باشیم . در کتاب شریف آمده :بعضی چیزها تقدیر است که البته روی حکمت و حساب الهی است

مرگ شما نوشته شده نه یک ثانیه کم می شود و نه یک ثانیه زیاد می شود و یا بعضی ازوقایع در زندگی تقدیر است . تقدیر یعنی نامه پیشین که از قبل نوشته شده و این نامه پیشین نوشته شده بر اثر یک سری مسائل روی یک حساب و کتابی است .

انیشتن می گوید : خداوند برای اداره جهان تاس نمی ریزد  این تقدیرات تاس ریزی نیست که به تو یک چیزی را بدهند و به دیگری چیزی دیگر .

زندگی انسان بر مبنای دو پارامتر حرکت می کند 1 تقدیرات 2 تفکرات

1 . تقدیرات نامه پیشین است که در چه خانواده ای به وجود می آییم چه هستیم و چه نوع ژنی داریم ، در چه شهری زندگی می کنیم ، عمرمان چقدر است و همسرمان چه کسی می شود و وقایع متعدد .

2 . تفکرات که ما دائما در حال تفکر و تعقل هستیم . ما در این مسیر منتظر تقدیر نیستیم و نمی خواهیم ببینیم که چه می شود . مثلا مریض می شویم و می گوییم که این تقدیر من است و هر چه خدا بخواهد اگر قرار است بمیریم که می میریم و اگر قرار است زنده بمانم که می مانم و دنبال مداوای آن نباشیم . بنابراین تقدیر بازی خودش را دارد . تقدیر مثل گلوله تفنگ است که شلیک می شود و می رود تا به هدف بخورد .

در تمام خصوصیات و یا خصلت های خودمان باید تجربه پیدا کنیم حتی در همه موارد . در بدن انسان نیروهای زیادی نهفته است . مثل کوه ها ی آتشفشان که اگر به حرکت در بیایند چه می شود .

نیروهای که در درون انسان خفته است تصور نکنیم که یک نیروهای فرشته و سفید جامه هستند ممکنه نیروهای بسیار مخرب باشند پس احتیاج داریم که پالایش و تزکیه کنیم .

نتیجه گیری :

1 . پیکره های ظاهری ما وقتی از بین می رود چیزی از انسان کاسته نمی شود .

2 . غم و اندوه سرچشمه بدی ها نیستند .

3 . غم و اندوه ها می توانند انسان را سقوط بدهند یا صعود و بسته به ما است که چگونه از این غم و اندوه ها استفاده کنیم .

4 . به تقدیرکاری نداشته باشیم ولی تقدیر کار خودش را انجام می دهد

5 . نیروهای خفته درون ما همه سفید جامه و فرشته  نیستند باید برای آن ها پالایش انجام گیرد و برای پالایش باید فعالیت و تلاش کنیم .

نوشته شده توسط خانم افسانه رهجوی خانم میترا

دل نوشته

 

من می توانم زندگی به راستی آگاهانه ای را شروع کنم.

زندگی سرشار از هدف و مفهوم .

من خوشحالم که می توانم از امروز به واقعیت خود و آگاهی درونی ام ارتباط برقرار کنم .

من دارم یاد می گیرم که کم کم به شو شود برسم .

و به اوج رسیدن آگاهی و به احساساتم اعتماد کنم .

به اعتمادم و به هر چیز نظم دهم و قدردانم در مقابل بالاتر از خودم

من یاد گرفتم رهایی را ببینم و به آن برسم و به  زندگی زیر سایه قدرت مطلق ایمان واقعی .

شکر گذاری و لذت را شروع کنم .

من به هر کس و هر چیز در کائنات از جمله قدرت مطلق مرتبط هستم و همیشه خواهم بود .

نوشته شده توسط خانم معصومه رهجوی خانم راد

دل نوشته

امواج

هرچه درهستی وجهان است همه راموج تشکیل می دهد حتی خود ما انسانها و اگر شکافته شویم به موج می رسیم. سنگ، کره زمین حتی ماه  موقعی که به اتم برسیم در اخر اگر شکافته شود به موج می رسند .  ما امواجی بودیم که فشرده شدیم و به جسم رسیده ایم . بعضی از موجها برای ما قابل رویت  نیست ولی وجود دارند یک سری موجها با طول های کم هستند و آرام و یک سری موج ها سهمگین هستند موج های کوتاه مثل دریای ارام است و موج های کوتاه دارد و زیاد هستند موجهای بزرگ که ارتفاع بزرگی دارند و قوی هستند و ممکنه یک شهر را از بین ببرند و همیشه دریا موجهای کوتاه ندارند این یک سمبل است .

برای زندگی انسانها، زندگی انسان فقط موج کوتاه و ارام نیست وامکان دارد موجهای سهمگین هم وجود داشته باشد و همه ما مثل برگ روی موج سوار هستیم گاهی اوقات کشیده می شویم زیر موج و گاهی هم مثل پر کاه به بالا می اییم حال که روی موج سوار هستیم باید تعلیم بگیریم که چگونه عمل کنیم و این حتما به تجربه و اموزش نیاز دارد وقتی تعلیم میگیریم وارد عمل می شویم و آن لحظه را با صبر طی می نمایم و طریق آمدن بالا را از زیر موج یادمی گیریم اگر آموزشها درست باشد می تواند با امواج یک سفر خوب داشته باشیم و زندگی شیرین و گوارا داشته باشیم .

یکی از مسایل مهمی که در انسانها وجود دارد و برایش ارزش قایل نیستیم حیات و زندگی است و یکی از شاهکارهایی که خداوند به وجود اورد وبسیار اهمیت دارد همین زندگی و حیات معمولی است و زمان خلق شد که طی زمان یاد بگیریم و این شهر وجودی و یا جسم فوق العاده مهم است که در اختیار ما قرار داده شده و باید درست استفاده کنیم و قشنگ و زیبا از این جسم محافظت کنیم . زمانی که وجود انسان پر از کینه و نفرت و جهل باشد درست  مثل زمینی می ماند که پر از اشغال و خورده شیشهباشد ایا می توان در این زمین کشت انجام داد ؟خیر باید زمین را خالی و تمیز کنیم پس وجود انسان هم باید از ضد ارزشهاپاک شود تا عشق و محبت در دلش جای گیرد .اگر انسان دلش پاک  گردد خداوند پاسخ خواسته هایش را می دهد و همه چیز را برایش فراهم می کند و زمانی است که باید تسلیم الله شویم .

نوشته شده توسط خانم افسانه رهجوی خانم میترا

مقاله . . .

شاد بودن

 

شاد بودن به دست خود انسان است که انسان شادی باشیم یا انسان غمناکی باشیم و به این بستگی ندارد که در چه مقامی یا جایگاهی و یا مشکلاتی هستیم نمی توانیم بگوئیم غم و اندوه چیز به درد نخوری است و شاد بودن خوب است اینها با هم مکمل هستند غم و اندوه بزرگ انسان را می تواند به بالاترین یا پائین ترین مقام سوق دهد و این ما هستیم که در مقام حزن و اندوه چه چیزی را دریافت می کنیم گاهی اوقات حزن و اندوه یک نعمتی است و عمق عجیب و غریبی دارد و انسان را به جهانهای خاصی می برد و ناگزیر است تفکر کند و در آن تفکر مطالب مهمی را بدست بیاورد تمام فرزندان خدا دارای مشکلات هستند و این مشکلات آنچنان در شادیها تنیده شده که جدا کردن آنها کار بسیار سختی است و نمی توانیم بگوئیم نیستند و آنها را از بین ببریم ولی انسان می تواند با دست خودش شادی را برای خودش به ارمغان بیاورد شادی امری است نسبی و بستگی مستقیم به تفکرات و اندیشه ما دارد و نمی توانیم معیار خاصی برایش قائل شویم انسان خواسته هایی دارد که به آن برسد اگر خیلی خیلی زیاد باشد و کمتر به آن برسد همیشه معذب است ولی اگر محدود باشد و به آنها برسد موجب شادی انسان می شود یکی ممکن است با هزار تومان شاد شود و حتی یکی با یک تکه نان ولی یکی با شمش طلا هم شاد نمی شود و این امری است نسبی انسانهایی هستند که خواب می بینند و خواب نما می شوند و از فردا ادعای نبوی می کنند و ادعای خدایی و می گویند ما برگزیده خداوند هستیم ماجرا به این صورت نیست ماجرا یک علم است حالا این علم که شخص به چه توانایی هایی می رسد  وروزی برای بشر مشخص می شود و انسان در حلقه های متعدد و جهانهای مختلف در ارتباط است و همیشه بقا دارد و از یک حلقه به حلقه دیگر می تواند حرکت کند و انسانهایی که در حلقه های متعدد هستند رابطه داشته باشند و می توانند اطلاعات را منتقل و دریافت کنند این اطلاعات همیشه بوده حالا به صورت الهام به انسانها داده می شود وقتی انسان به شادی فکر می کند و شاد است در جهان دیگر هم همینطور است و این ادامه دارد و اگر غم داشته باشد در جهانهای دیگر هم غم به همراه دارد اگر همیشه چهره کسانی که دوستشان داریم و حالتهای خوش را در ذهنمان نگه داریم شاد می شویم در آخر هرچه قدر انسان کارش درست و در صراط مستقیم باشد و به فرمان عقل نزدیکتر باشد شرایط در جهان دیگر بهتر است .

 

 

نوشته شده توسط خانم افسانه رهجوی خانم میترا

دل نوشته . . .

اکنون معنی عشق و دوست داشتن را می فهمم

آغاز سخن را با یاد خداوند متعال شروع می نمایم خداوندی که مرا یاری داد که از توانایی هایم به درستی استفاده کنم . خداوندی که قدرت تحمل سختی را در طول سفرم به من عطا نمود . خداوند به من افسانه کمک و مساعدت نمود در طول مسیر زندگی و همچنین در طول سفرم دانش و آگاهی هایم نسبت به خودم و جسم و روان و جهان بینی ام به شدت افزایش پیدا نماید .

مدت دو ماه از رهاییم می گذرد و دل نوشته خود را برای تمامی مسافران راه کنگره 60 به رشته تحریر در می آورم اکنون معنی عشق و دوست داشتن را می فهمم چون پیوند محبتی که بین افراد کنگره بسته شده را مشاهده می کنم متوجه می شوم که این عشق حقیقی است و همه خدمت هایی که در اینجا می شود بلاعوض است و همیشه شکرگذار مخلوق و خالق خود هستند . حس بسیار خوبی دارم که در بین این عزیزان هستم و این را مدیون بنیانگذار کنگره 60 و راهنمای عزیزم هستم .

بهتر بگویم که دیدگاهم در مورد هر چیزی که در اطرافم است فرق کرده ، هر روز صبح با اشتیاق و شادی زیاد بیدار می شوم و برای کل روز خود برنامه ریزی می کنم و شب به تمام کارهایی که کرده ام فکر می کنم که اگر اشتباهی یا خلایی داشتم آن را جبران کنم و زمانی می توانم مسئولیت اشتباه خودم را قبول کنم که بتوانم دانش و آگاهیم را در مورد همه موضوعات مربوط به جهان بینی بالا ببرم و تا اینجا به این موضوع پی بدم که هر چقدر که بدانم باز هم کم است و مسئله مهمی که خیلی حائز اهمیت است کاربردی کردن تمام آموزشها برای بهتر زیستن نتیجه خوبی به همراه دارد .

حال در سفر دوم بهترین قدردانی که می توانم از خدای خود و جناب آقای مهندس و راهنمای عزیزم داشته باشم این است که فردی لایق و خدمتگذار برای کنگره باشم و همچنین فردی سالم و صالح ، تا ابتدا خدایم و دیگر عزیزانم از من خوشنود و راضی باشند .

نوشته شده توسط خانم افسانه رهجوی خانم میترا

دل نوشته

     وادی سوم 91

 

 

http://up60.ir/images/640Koala.jpg

اصولا تمام انسانها در تفکراتشان مشکل دارند و بیمار هستند و یا تفکر واقعی را متوجه نشده اند . در این چهارده وادی پله پله کار می کنیم و مطالعه می کنیم . اگر درست کار کرده باشیم تمام افکار و اندیشه ما عوض می شود ( پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک ) ما معتقد هستیم که پندار نیک ، گفتار سالم و عمل سالم به همراه دارد . ما یاد می گیریم که چه وظایفی برعهده ما است که در وادی اول گفتیم ( با تفکر ساختارها آغاز می گردد ) که ما یک موجودی هستیم و خداوند ما را به گونه ای خلق کرده که برای زندگی خودمان برنامه ریزی داشته باشیم و برای آن تفکر کنیم . وادی دوم ( هیچ موجودی جهت بیهودگی قدم به حیات نگذاشته و هیچ کدام از ما بیهوده نیستیم و هیچ کدام از ما موجودی نیستیم که ارزش نداشته باشد ) . چون گاهی اوقات می گفتیم رقمی نیستیم و چرا به دنیا آمدیم ، یا از سن و سال ما گذشته . در وادی سوم آمده ( باید دانست هیچ موجودی به میزان خود انسان برای خویشتن خویش فکر نمی کند ) کلمه باید آمده یعنی این را قطعا باید بدانیم که هیچ موجودی به اندازه خود انسان به خودش فکر نمی کند . برای تمام انسان ها صادق است . بعضی از انسان ها هستند که تفکر و اندیشه هایشان این است که کارهایشان را انجام بدهند و نیازمند به دیگران هستند و اصلا اعتماد به خودشان ندارند . بعضی اوقات سر خودشان را هم کلاه می گذارند یعنی اینکه من بلد نیستم غذا درست کنم و تا آخر عمرش غذا درست نمی کند . من می خواهم غیبت نکنم ولی نمی توانم و نمی دانم علتش چیست ؟ دست خودم نیست . همه چی دست خودمان است و مرتکب اشتباه می شوند ولی اشتباهشان را به عهده نمی گیرند و این خواسته خودشان است . هر کس بخواهد مسولیتش و افکار و اندیشه اش را و حتی خرابکاریش را به عهده دیگران بیندازد تا دیگران براش حل کنند همیشه کلاهش پس معرکه است و همیشه درگیر و بدبخت است حالا برای خروج از مشکلات و حرکت به طرف آسایش و آرامش و سلامتی چه باید بکنیم ؟ زمانی که حرکت را آغاز کردیم باید نیروهای خودمان را بشناسیم و نیروهای بازدارنده که به صورت القا وارد عمل می شوند و در همه جا ما را احاطه می کنند و انرژِی ما را تخلیه می کنند و ما را به نابودی می کشانند باعث نا امیدی در انسان می شود و همیشه نالان است که چرا به دنیا آمده ، ولی با تفکر و اندیشه درست آنهم با آگاهی و دانش می توان مشکلات را ذره ذره حل کنیم و هیچ موقع امیدمان را از دست ندهیم .

نتیجه این وادی :

1.       کلیه مسئولیت کار و زندگی خودمان را بپذیریم .

2.       کلیه سختیها را با دل و جان بپذیریم .

3.       سعی کنیم با توان مسئله را با تفکر و تدبیر حل کنیم .

4.       سعی کنیم از نظر مشورت سایرین استفاده کنیم و تصمیم نهایی با خودمان است .

                                           نوشته شده از خانم افسانه رهجوی خانم میترا

دل نوشته . . .

به نام آنکه جهان را آفرید

همسفر بودن را بیاموزیم

واژه همسفردر بسیاری از کتب ، مقالات و نوشتارها به کار رفته است اما در هر مقاله و یا جمله می تواند معنی خاص خود را داشته باشد ، همسفر در اینجا یعنی همراه در سفر زندگی بودن . زندگی ما انسانها دفتری است سرشار از خاطره های خوب و بد ما همراهان هم در سختی ها و راحتی های آن هستیم . همراهی که با عشق و علاقه ، همکاری ، همدلی و همیاری و هماهنگی همه جانبه معنوی و مادی ممکن می شود و معنی می یابد . شاید در یک سفر همراه سفرمان به راحتی قادر به تشخیص شرایط و وضعیت خوب و بد نباشد اینجاست که توانمندی در تشخیص شرایط و داشتن آگاهی از خطرات احتمالی مسیر اهمیت می یابد . یکی از خطرات احتمالی راه زندگی برای همراهان یک سفر افتادن در بیراهه مواد مخدر است . اینگونه مسافران نیازمند همراهی صادقانه اما بدون دخالت مستقیم هستند . همسفران این راه نیازمند دانش برای یافتن راه از بیراهه هستند .

همسفران عزیز درکار تیپر مواد مسافر خود ، نباید هیچگونه دخالتی داشته باشد ، زیرا مثل این است که کودک یا دانش آموز ما به مدرسه برود و در دروس ارائه شده توسط معلم و نحوه تدریس آموزگار دخالت نمائیم ، بدهی است آن کودک یا دانش آموز دچار اختلال در درس خواندن و حتی ترک تحصیل شود . دخالت در کار مسافر نیز می تواند پیامدهایی مانند ترک محیط درمان یا برگشت به بیراهه ی مواد را به دنبال داشته باشد ، نظارت بدون دخالت در فرایند سفر امری ضروری برای پیشرفت درست کار است ، همسفر بودن و هم هدف بودن ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست ، یک همسفر باید در مقابل سختی های سفر تحمل و شکیبایی و صبر پیشه کند .

وظایف همسفر را می توان به شرح زیر برشمرد :

1- داشتن عشق و محبت بدون شرط

2- درک همدلانه ، و برقراری رابطه همراه با احترام و همدردی و همیاری

3- داشتن صبر و شکیبایی و تسلط برخود

4- ایجاد شرایط برای استفاده از آموزش های کنگره ، حضور در کارگاه آموزشی و مطالعه نوشتارهای علمی و درسهای راهنما و کمک راهنما

5- برخورداری از دانش و آگاهی کافی و به روز برای همسفر بودن

یک همسفر باید قادر باشد تحقیرها و توهین ها را در خانواده و اجتماع بپذیرد ، زیرا اجتماع و خانواده از روش کنگره 60 آگاهی لازم را ندارد تا بتواند شرایط یک مصرف کننده را به راحتی درک کند ، وقتی خانواده ها به کنگره راه می یابند و در آنجا راهکارها را میبینند ، تعجب می کنند ، چگونه فکر می کردند ؟ و داخل کنگره چگونه آموزش میبینند ؟ این است که دنیای کنگره 60 با بیرون اختلاف فاحشی از نظر فکری ، آموزشی ، رفتاری حتی فرهنگی دارد .

اینجانب بعد از 5 سال حضور و برخورداری از مطالب آموزشی با کمک راهنماها و راهنمایان ارجمند و گرامی که زحمات زیادی به منظور تدریس متحمل می شوند اما در قبال آن هیچگونه وجهی دریافت نمی کنند باید به این حقیقت اعتراف کنم که این نوعی از خودگذشتگی است . این آموزشها بسیار مفید ، ارزنده ، انسان پرور و زندگی ساز هستند و انسانها را آرام آرام به خودشناسی و خداشناسی نزدیک می کنند . این در حقیقت همان شیوه انسان پروری انبیا است که برای آموزش انسانها بدون مزد و اجر تلاش می کردند . اکنون پروردگار را شاکرم که به این مکان مقدس راه پیدا کردم و معنی بهتر زیستن را در کنار تک تک شما آموختم .

نوشته شده توسط همسفر مریم از لژیون خانم فاطمه

دل نوشته

امید

 

 

http://up60.ir/images/753ffffffff.jpg

چه تاریک است آسمان ، ابرها چه بی رحمانه خورشید را بلعیده اند . در چشمان آسمان اشک آرام آرام حلقه می زند ، چه مغرور است ، مدتهاست که ابریست اما غرورش اجازه باریدن نمی دهد . بغضش را فرو می خورد و همانگونه  ابری می ماند . دلم می گیرد ، هوا سرد است پس کی می بارد این آسمان غمزده ؟ خورشید این آسمان در قفس فولادی ابرها حبس ابد است . این شهر با این ابرهای تیره عجین شده ، طاقت آسمان تمام می شود . لبانش می لرزد سعی می کند اشکهایش را پنهان کند اما نمی تواند اشکهایش دانه دانه بر گونه ی ابرها سرازیر می شوند . کنترل اشکهایش از دستش در می رود و بی ترمز می بارد ، دانه های درشت باران بر زمین می چکد ، عشق را برای عاشقان مرور می کند و برای بی نوایان نوای امید است . ( چه زیبا می بارد ) آسمان این شهر همیشه ابری . . .

 

                                 نوشته شده توسط خانم مینا همسفر خانم میترا

دل نوشته . . .

A voice my heart

 

I hear a voice that tells me to setup and move.

 I hear that tells you are not the girl who has not feeling and numb.

 Tells and flip over leares my soul.

Do you hear the sound of your budding cells?

Cells of my inside inviting to gether to play.

Their laughter volume is a delightful relief to find this sense of spirit that was nice and had some good moment.

When I have laughter deep down there, suddenly remembered that how much time on my lips smile was huff?

When I see lalic and rose at the garden.

flowering of peny tree wrapping a vine tree around it self releasing of the dandelions in the wind.

I enjoy them. With all of my heart oh my god, I remember I had eyes until now, but I had never saw them

When I pick cherry and put my mouth it looks like, I am drunk wich is full of wine.

When I close my eyes fall breeze touch and feel me and the heat of my inside gets flame.

Now that I see thease sign I found faith in myself with all my heart that universe replied on my eishes.

Thanks god, thanks

Writer: miss tahere

Leader: miss mitra

 

  ترجمه ی متن بالا در ادامه ی مطلب  

ادامه نوشته

دلنوشته . . .

بنام دادار هستی بخش

روزگار من  . . .

او با من زندگی نمی کرد. از حال و روزش بی خبر بودم. ولی با دیدارهای کم به او مشکوک شده بودم ولی همیشه از حقایق تلخ می گریزم برایم غیر باور بود تا هنگامیکه از زبان خودش شنیدم که در دام اژدهای هفت سر و آتش ویرانگر مواد مخدر دچار شده. خدایا چه می شنیدم، باورم نمی شد، ولی حقیقت داشت فرزند عزیز من گرفتار شده بود. دنیا روی سرم خراب شد. از آن لحظه احساس کردم زندگیم تمام شده. آخر چگونه می شود از این شعله های مهیب جان سالم به در برد. روزی چندین بار گریه که نه بلکه زار می زدم و از درگاه ایزد منان کمک می طلبیدم. در جراید می خواندم که مواد صنعتی چه فجایعی چون دزدی، جنایت، خیانت و هزاران فساد دیگر را بوجود می آورند.هر شب دچار کابوس می شدم.

چه باید می کردم؟ چگونه کمکش میکردم؟

چندین بار پیشنهاد درمان کردم جوابی نشنیدم. چندین ماه گذشت و او مشغول برنامه خودش بود و من نیز در گرداب غم و اندوه دست و پا می زدم. تا اینکه کلینیک و متادون درمانی را پذیرفت ولی با نارضایتی و فقط به خاطر من. راههای دیگری را نیز امتحان کردیم اما بی فایده بود. دیگر هیچ راهی را جلوی پایم نمی دیدم. اما ناامید نمی شدم زیرا به قدرت خالقم ایمان داشتم. از خدای خودم دو خواسته طلب کردم یا مرگم را برساند و به زندگی ام خاتمه دهد تا شاهد آب شدن دخترم چون شمع نباشم یا معجزه ای رخ دهد و او نجات پیدا کند. این را اضافه کنم در خانواده دور یا نزدیک و یا دوستانم حتی یک فرد سیگاری هم وجود ندارد و فقط راجع به اعتیاد در حد سریالهای صدا وسیما و جراید اطلاع داشتم.

ای کاش قلمی توانا داشتم تا می توانستم عمق فاجعه و روزگار خودم را آنطور که برایم گذشت به تحریر درآورم.

چندین ماه گذشت. در همه حال خواسته های خود را برای خداوند بازگو می کردم. تا اینکه روزی ناگهان جرقه ای زده شد. از طریق صدا و سیما به وجود کنگره پی بردم. به یکی از شعبه های آن رفتم چگونگی درمان و نکات بسیاری را سوال کردم. بعد از آن به دخترم پیشنهاد رفتن به کنگره را نمودم و باز هم مخالفت کرد.

چندی بعد در یک حرکت خود جوش راه بهشت کنگره 60 را یافت و درمان شروع شد. ازاین خبر بسیار خوشحال شدم.

اینک که این مطلب را می نویسم نزدیک به 9 ماه است که او سفر می کند. همه چیز خوب و عالی است. راهنمای محترمش خانم پروانه از او خیلی راضی می باشد.

جالب اینجاست که رفتار و کردارش نیز عوض شده و به راه انسانیت و ارزشها قدم گذاشته است.

این به خواست خودش و اذن خالق یکتا و معجزه کنگره و جناب مهندس می باشد. من نیز خیلی بهتر شده ام.

به امید روزی که ریشه مواد مخدر از جوامع بشری کنده شود.

پایدار و برقرار باد کنگره 60 و سلامت باد جناب مهندس دژاکام و خانواده ی محترمشان که همگی در اختیار کنگره هستند و ایثار می کنند.

و خدارا هزاران بار شکر.

 نویسنده: همسفر خانم طاهره (لژیون خانم فاطمه)

دل نوشته . . .

شکر،شکر،شکر

با درود و سپاس فراوان از خداوند بزرگ که در طی مسیر زندگی و همچنین در مسیر سفرم مرا همراهی و یاری کرده و همیشه معجزات خود را به گونه ای نشان داده و اینک که بیشتر خداوند را می شناسم برایم قابل درک و با تمام وجود آن را حس می کنم. از اینکه دانش و آگاهیم در مورد خودم بیشتر شده خوشحال هستم چون می دانم وجودم از وجود خداوند است و او هرگز مرا در مسیر نادرست قرار نمی دهد و اگر درمسیرش که درست و الهی است قدم بردارم راه را برایم باز می کند و کمکم می کند.

زمانی بود که در ترس زندگی می کردم و از همه جا و از همه کس نا امید شده بودم و عشق ورزیدن و دوست داشتن از یادم رفته بود و اندیشه ام این بود که پایان زندگی ام است و به من کسی نیست کمک کند و خودم باید در مردابی که رفته بودم دست و پا بزنم حتی از خداوند هم ناامید و دائم گله می کردم که خداوند چرا کمکم نمی کند و دیگر معجزاتش را به من نشان نمی دهد. هیچ چیز برایم جذابیت و معنی نداشت. در این فکر بودم که همه انسانها با من در ستیز هستند و من هم در سعی آن بودم که به گونه ای با آنها دشمنی کنم و همیشه در حال بحث بودم و افسانه تبدیل به آدمی شده بود که هیچ وقت در آرامش نبود و دائم عیب دیگران را می دید و فراموش کرده بود که خداوند بسیار مهربان و بزرگ است در صورتی که اگر کمکی از او می خواهد باید خود نیز قدمی بردارد و حرکت کند.

بله خالق بزرگ بار دیگر فرصتی به افسانه داد و جرقه نوری در دلش روشن کرد و اولین قدم را با ایمان به اینکه این راه راهی است که می تواند دوباره معجزاتش را ببیند و دست یاری به او داده شود حرکت کرد.

ای همه دانا و توانا، تو چقدر بزرگی، تو چقدر خوبی، تو چقدر بخشنده ای،تو چقدر پاک و بزرگواری،شکر و سپاس، تو دوباره تمام زیبایی های خود را به من نشان دادی، محبت و دوست داشتن را به من نشان دادی، نا امیدی را از من دور کردی و نور ایمان را در دلم تاباندی، بارالهی با تمام وجود تو را حس می کنم. پروردگارا به خاطر کمک هایی که به من کردی تا خود را پیدا کنم و خوبی ها و نعمت هایت  را با چشم باز ببینم تو را می ستایم و تو را ستایش می کنم برای این عمل عظیم.

افسانه رهجوی خانم میترا

دل نوشته . . .

می خواهم از همه چیز بگویم . . .

 

از قدیم گفته اند: حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. من هم می خواهم حرف دلم را بزنم. از خوشی ها و ناخوشی هایم. از بدبختیها و خوشبختی هایم. از بیچارگیها و بی کسی هایم. از ناامیدیم، از حرفهای مردم، از پدرم و برادرم که تنهایم گذاشتند.

می خواهم از همه چیز بگویم . . .

در یک خانواده ی گرم و خوش بعد از سه پسر به دنیا آمدم. نوگلی و سوگلی پدرم و برادرانم بودم. وقتی شش ساله شدم پدرم دستانم را گرفت و به مدرسه برد در راه نصیحت هایی را برایم زمزمه کرد و گفت: دختر باید سنگین باشد. تو باید مثل اسمت پاک و مقدس باشی مریم باش!

از این حرف پدرم چیزی نفهمیدم. تنها کاری که کردم خوردن غذای زیاد بود و می گفتم : بابام گفته سنگین باشم! غذا می خورم که چاق و سنگین شوم!

روزگار به کام بود همه چیز خوب و خوش بود. تا اینکه پا به سن نوجوانی گذاشتم. من اولین اشتباه زندگیم را انجام دادم و با افرادی دوست شدم که با آنها به دنیای تاریکی وارد گشتم.

پدرم تنها سیگار می کشید. و فکر می کردم برادرانم هم اهل سیگار و مواد و خلاف نیستند. تااینکه دست یکی از آنها سیگار دیدم باورم نمی شد آن زمان نمی دانستم سیگار کشیدن او اولین قدمیست برای  فرورفتن در گودال عمیق تاریکی ها. پس از مدتی مصرف سیگار او تبدیل به تریاک شد، تریاک تبدیل به قرص شد و قرص باعث شد من برادر عزیزم را از دست بدهم و بعد از مرگ برادرم پدرم نتوانست طاقت بیاورد و دق کرد. بعد از مرگ آن دو حرفهای مردم و خیلی توجیه های دیگر باعث شد که من به همراه دوستانم به مشروب روی بیاورم. مشروب که می خوردم خوب و خوش بودم دیگر چیزی برایم مهم نبود. تا اینکه یک شب که با دوستانم نشسته بودیم و مشروب می خوردیم یکی از آنها قرص اکس را به من معرفی کرد و گفت بخور خیلی خوبه! من می ترسیدم  اما بالاخره یک چهارم از قرص را خوردم! خوب بود دیگر ترسم ریخته بود این باعث شد که یک قرص کامل را فردای آن روز بخورم و خوشبختانه حالم بد شد و راهیه بیمارستان شدم و از آن روز به بعد دیگر قرص نخوردم.

خانواده و کار و در کل تمام زندگیم شده بود مشروب و دوستانم! خیلی کارها کردم و دروغ های زیادی هم گفتم. به جایی رسیده بودم که مشروب دیگر جواب حال و روزم را نمی داد این شد که با تریاک آشنا شدم. تریاک به من آرامش می داد مسکنی قوی برای حالتهای عصبی من بود. همراه تریاک شیره هم مصرف می کردم . صبح زود از خانه بیرون می رفتم که شیره بکشم دیگر شیره هم آرامم نمی کرد قیافه ام تابلو شده بود کارهایی به ناچار می کردم که الان چیزی جز پشیمانی برایم ندارد طلاهایم را فروختم حتی برای منزل دوستم خرید می کردم که اجازه بدهد در خانه اش شیره مصرف کنم از این وضعیتم خسته شده بودم تا یکروز دوستم گفت بیا شیشه بکش و تریاک را ترک کن! فقط یکبار کشیدم و ای کاش که اصلا" لب نمی زدم چراکه وقتی کشیدم جز دل پیچه چیزی عایدم نشد چهار یا پنج ساعت بعد از مصرف شیشه نمی دانم چه کسی در گوشم زمزمه کرد و دستور داد که تیغ را بردار کمی بعد که به هوش آمدم خود را دربیمارستان دیدم دکتر مشغول بخیه زدن دستم بود و می گفت اگر کمی پایین تر و بیشتر بریده بودی دیگر نمی توانستی دستت را حرکت بدی. چقدر بد بخت بودم که راضی نمیشدم نه بگویم . . . (مابقی را در ادامه مطلب بخوانید)

 

نوشته شده توسط مسافر خانم مریم رهجوی خانم روجا

ادامه نوشته

دل نوشته . . .

کم کم امیدها و آرزوهایم جرقه می زنند

12ماه سفر کردم و حال که به رهایی رسیده ام تمام سلولهای وجودم برای پرواز آماده هستند پرواز به سوی عشق و امید .

شروع یک زندگی با نگاه دگر با چشم دگر با قلب دگر با زبان دگر تمام وجود طاهره جدید شکرگزار این لحظه هایی است پراز لطف و موهبت الهی است . کم کم امیدها و آرزوهایم جرقه میزنند و مرا به حرکت وامی دارند که حرکت کنم ، بسازم ، شهر وجودم را از نو بسازم . زمانی به مسخره می گرفتم کسانی را که خوشحالند مصرف کننده شده اند و ظلمت را تجربه نموده اند و خداوند راه کنگره را برایشان باز نموده حال آنکه من از آنان سرمست تر و خوشحال ترم که راه زندگی را خداوند پیش رویم نهاد .

آموختم که برای پی بردن به عظمت روشنایی ها باید تاریکی ها را تجربه کنم آموختم زندگی آن چیزی نبود که من می پنداشتم و زندگی ام بویی از روح خداوند و عشق به زندگی ، رسیدن به آرامش نبرده و همه چیز در یکبهد از مادیات بود آموختم که می توان با دانش و آگاهی در نبردی با شیاطین که در جسم و روحم رسوخ کرده اند و پیوند نامیمونی آمیخته اند پیروز شوم .

آه خدای من 

روزی بود که روزگار را برای بیهوده و عبث می دیدم ، یک مصرف کننده تمام عیار ، یک انسان ناامید ، رخوت ، بی حسی ، غم و اندوه ، بی احساسی . . .

انسانی بودم که در خواب غفلت بودم و هر اتفاق و حادثه ای را در اطراف خود نمی دیدم حسی برای حرکت پویا شدن جاری و ساری شدن نداشتم پرده غفلت بر روی چشمانم بود نه چیزی را می دیدم نه چیزی را می شنیدم ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود ترس از صحبت کردن ، ابراز کردن حتی نگاه کردن !!

شاید قبل از مصرف قرص در باورم نمی گنجید که روزی تمام آمال و آرزوهایم و زندگی ام در مصرف قرص خلاصه شود در دوران مصرف هم تصور نمی کردم روزی بتوانم رها شوم و دوباره زندگیم را از نو شروع کنم با فکر و ذهنی متفاوت از گذشته و لذتی فراتر . حال ارزش وجودی خود و تک تک سلولهایم را می دانم که چه زیبا خداوند در حد کمال آفریده و وای بر من که بر این آفرینش زیبا چه ها کردم ، نابود کردم

یادم باشد که اگر این فرصت را ارزش ننهم شاید دگر نتوانم ، یا با دشواری فراوان تری جبران کنم .

نوشته شده توسط خانم طاهره لژیون خانم میترا

دل نوشته . . .

شما که فکر میکنی دنیا به آخر رسیده اگر من با 60 سال سن توانستم تو هم میتوانی

سالها با مشکلاتی که داشتم به مواد مخدر روی آوردم در مواقعی که در منزل اقوام و دوستانم به علت اینکه نمیتوانستم بکشم مجبور به خوردن می شدم سال 79 به دیدن پسرانم به خارج از کشور رفتم و اجبارا با خودم حتی یک گرم هم نبردم ساعت 11 صبح رسیدم ساعت 6 بعدازظهر خماری بمن غلبه کرد آنقدر که حالم بد شد پسران زنگ زدند و آمبولانس خبر کردند و در بیمارستان بعد از آزمایش و عکس آنها به من مسکن زدند فردای آن روز به دکتر شخصی رفتیم پسرم را به بهانه ای بیرون فرستادم و به دکتر گفتم من به تریاک اعتیاد دارم و در اینجا هیچی ندارم دکتر به من قرصی داد که بعدا از داروخانه سئوال کردیم گفتند این قرصی است که به اسب موقع زایمان میدهیم که اصلا حال مرا خوب که نمی کرد عین یک مرده تمام طول روز می افتادم حتی حمام نمی توانستم بروم شب تا صبح هم چشمم به سقف اطاق بود خلاصه بعد از چند ماه دوباره پیش دکتر رفتیم دکتر گفت شما با این قرصها بهبود پیدا نمیکنید بهتر است به ایران برگردی و دوای خود را آنجا پیدا کنی اینجا اصلا خوب نخواهی شد من ناچاراً به ایران آمدم و  . . . مابقی در ادامه مطلب

نوشته شده توسط خانم شیرین رهجوی خانم راضیه

ادامه نوشته

دل نوشته . . .

همسفر و حال خوش 

مسافر عزیز

همسفر قوم خویش نزدیک توست که ناچار هستید آنها را بپذیرید .دانش او درباره اعتیاد بسیار ناچیز و محدود است چون او به هیچ وجه نمی تواند کارکرد سیستم x را متوجه شود . اگر به او بگویید اعتیاد چیست می گوید :

بهم ریختگی خانه و کاشانه ، فحش و ناسزا ، فقر و نداری ، پله های دادسرا ، آبروریزی ، شب بیداری ، تهمت ، صدای فندک گاه و بیگاه در دستشویی ، صدای شیر آب حمام در نیمه شب ، تنهایی ، لرزیدن بدن ، غصه خوردن ، سرزنش اطرافیان ، دربدری ، التماس ، بغض .

جسم همسفر ناتوان و خسته است او نمی تواند در سفر اول نقش بسیار کلیدی در درمان مسافر داشته باشد اکثر اوقات باعث تخریب است . چرا ؟ ضلع ناامیدی مثلث جهالتش آنقدر رشد کرده که تجربه های تازه را نمی پذیرد .

او در ناباوری تمام به کنگره می آید او مدتهاست که از ته دل نخندیده است . او سالهاست که طعم نشئگی را نچشیده است چون همیشه خمار و خسته بوده .

اما ای مسافر عزیز بدانید که در سخت ترین شرایط اوست که همچون کوهی استوار پشت و تکیه گاه شماست .

نوشته شده توسط خانم مهنوش رهجوی خانم راد کمک راهنمای همسفران خانمهای مسافر


دل نوشته . . .

ندای درون

صدایی درونم می شنوم که می گوید به پاخیز و حرکت کن می شنوم که می گوید تو دیگر آن دختر بی حس و بی رمق و بی احساس نیستی

می گوید و تلنگری بر جانم می زند : آیا صدای جوانه زدن سلول های وجودت را می شنوی ؟

سلولهای وجودم همدیگر را به بازی کردن دعوت می کنند صدای خنده هایشان ، صدای دلنشینی است برای تسکین روحی که برای پیدا کردن این حس زیبا و حال خوش لحظه شماری می کرد .

وقتی از ته اعماق وجود قهقهه می زنم یک آن به یاد می آورم چندین وقت بود که لبانم با لبخند قهر بود .

سحرگاهان وقتی از دیدن گلهای یاس و رز باغچه ، شکوفه دادن درخت گلابی و پیچیدن درخت مو به دور خود ، رها شدن قاصدک ها به دست باد لذت می برم به خاطر می آورم خدایا من تا به حال چشم داشتم و نمی دیدم

وقتی از درخت آلبالو می چینم و بر دهان می گذارم مانند مستی هستم که لبریز از شراب است

وقتی چشمانم را میبندم نسیم تابستانه وجودم را لمس می کند گرمای وجودم شعله ور تر می شود

حالا که این نشانه ها را میبینم با همه همه قلبم ایمان پیدا میکنم که کائنات و هستی بر عجز و ناله های من پاسخ دادن

خداوندا ، بارالاها شکر هزاران بار شکر

نوشته شده توسط خانم طاهره از لژیون خانم میترا

دل نوشته . . .

منتظر روز رهایی
سلام دوستان افسانه هستم مسافر

بار اولی که دل نوشته خودم را برایتان نوشتم اوایل سفرم بود که هنوز نگاهم به جهان بیرون و کنگره به صورت دیگری بود ولی الان 11 ماه از سفر اولم می گذرد و خیلی خوشحال هستم و سپاسگزار از خدای خودم که تا حدودی به تعادل جسمی و روحی رسیدم و در مورد جهانبینی هم به حدی رسیده ام که بتوانم در مورد هر مسئله اول خوب فکر کنم بعد به دنبال راه حلی مناسب باشم چون وقتی مسئله ای ساده می شود خیلی راحت کلیدش پیدا می شود و حتی نگاهم به تمام افراد و طبیعت به نوعی دیگر شده و از همه چیز لذت می برم زیرا به این موضوع پی برده ام که انسان چه ویژگی هایی دارد و من می توانم از توانایی هایی که دارم و حقیقتی که در من وجود دارد که خیلی باارزش هستند استفاده درست داشته باشم و این ایمانم را اول به خداوند و دوم به خودم زیاد کرده و باز هم از خداوند سپاسگزار هستم که اذن من را صادر کرد که در این راه قدم بگذارم تا به ارزش وجودی خودم پی ببرم و تجربه ای از گذشته برای من باقی بماند و همیشه به آن فکر کنم که چه افسانه ای در زمان مصرف بودم با تمام رذایل ضد ارزشی و بدون تعادل و همیشه نگران و افسرده که هیچ از زندگی لذت نمی برد و دائما در حال گله کردن از دیگران و خدای بزرگ بوده ولی حالا که نگاه می کنم میبینم که تغییراتی در افسانه رخ داده که برای دیگران هم قابل رویت است و این برایم لذتبخش ترین چیز است در اینجا جا دارد از راهنمای بسیار بسیار بزرگوارم خانم میترا که واقعا از جان و دل راه و مسیر درست را به من نشان داد و قدم به قدم این مسیر را تا به اینجا همراهیم کرده و خیلی خالصانه و عاشقانه تمام محبتش را نثارمن و بقیه افراد لژیون کرده سپاسگزاری کنم و دست گرمش را می بوسم و آرزوی بهترین ها را برایش دارم .از آقای امین دژاکام و جناب آقای مهندس دژاکام هم کمال تشکر را دارم که همیشه با گفتار گرمشان و صحبت شیرینشان من را در مسیری که هستم ثابت قدم تر تشویق می کنند .

منتظر آن روز هستم که جناب آقای مهندس رهایی من را اعلام کنند به امید آن روز

نوشته شده توسط خانم افسانه رهجوی خانم میترا

دل نوشته . . .

می خوام با خودم صادق باشم

می خوام با خودم صادق باشم روراست و رک حرف بزنم . از موقعی که پدرم را از دست دادم همه چیز توی زندگی من تغییر کرد زندگیم از این رو به اون رو شد دیگه اون مریم پاک و بی آلایش نبودم مرگ پدر و برادرم برای من غیر قابل باور بودمریمی که از سیگار و الکل بدش می آمد تبدیل شده بود به کسی که اگه الکل مصرف نمی کرد نمی تونست حرف بزنه ، نمی تونست ارتباط برقرار کنه وقتی هم الکل می خوردم هر چیزی که جلوم می گذاشتند بدون اینکه بدونم چی هست و چه بلائی سرم میاره مصرف می کردم .

تمام زندگیم ، شخصیتم از نظر مالی و معنوی و . . . همه و همه چیزم را از بین بردم . طوری شده بودم که هیچ کس روی حرف من حسابی باز نمی کرد همه فقط به دنبال خوشی خودشون بودن و فقط منو به خاطر خوشی های خودشون می خواستند آخر کار دیگه دلم به حال خودم می سوخت که باید الکل می خوردم تا بتونم حرف بزنم یا کاری رو انجام بدم . وقتی که مست می شدم و از حالت طبیعی خارج می شدم اطرافیان سوء استفاده خودشون رو شروع می کردند پول از کیفم برمی داشتند ، ماشینم رو میبردند بیرون و تصادف می کردند و گردن نمی گرفتند من هم که در ظاهر حال خوش داشتم بی خیال بودم و می گفتم فدای سرتون جونتون سلامت باشه غافل از اینکه یک روزی بازپرداخت بدهی دارم .

کم کم به خودم اومدم آن زمان برادرم راهنما شده بود بعد از 2 سال تصمیم گرفتم به کنگره بیام تا ذره ای اعصابم آروم بشه همیشه هم فکر می کردم اصلا معتاد نیستم و الکل اعتیاد نداره پیش خودم گفتم یک چند وقتی می یام که الکل نخورم تا یکذره پولم رو جمع کنم و یک مقدار ورمی که از الکل پیدا کرده بودم بخوابه تا بتونم دوباره مشروب بخورم ولی به مرور زمان وقتی هر جلسه در کنگره حضور داشتم فهمیدم من هم یک مصرف کننده هستم و باید خودم را بشناسم و درمان کنم و به رهائی برسم .

مدتی از سفرم گذشته بود که تو جمع هایی که قبلا می رفتم و به خیال خودم خوش می گذراندم رفتم اونجا همه دوستام الکل می خوردند و مست بودند کارهایی می کردند و حرفهایی می زدند که برای من غیر قابل باور بود یکدفعه در درونم چیزی شنیدم که می گفت تو هم اینجوری بودی تو هم بدتر از این رفتار می کردی در اون لحظه از خودم بدم اومد نتونستم اون جمع رو تحمل کنم و اونجا رو ترک کردم هم ناراحت بودم هم خوشحال ناراحت از اینکه در گذشته منم اینطور رفتار می کردم و خوشحال از اینکه فهمیدم که کارهام درست نبوده و دیگه چیزی مصرف نمی کنم امیدوارم این چند ماه آخر سفرم تموم بشه و وارد سفر دوم بشم و بتونم بدهی خودم را پرداخت کنم .

امیدوارم کسانی که مثل من راه خود را گم کرده اند و راه حلی پیدا نکرده اند کنگره 60 را پیدا کنند و به رهائی و آزادی برسند .

نوشته شده توسط خانم مریم رهجوی خانم روجا


دل نوشته . . .

به جای حل صورت مسئله تمام مسئله را پاک می کردم

سلام دوستان عذرا هستم یک مسافر

من قبل از اینکه مصرف کننده مواد مخدر باشم خیلی عذاب می کشیدم فکر می کردم کسی مرا دوست ندارد احساس می کردم از پدر و مادرم محبت نمی بینم وقتی که یکی از برادرهام شهید شد افسردگی من بدتر شد با خودم می گفتم یک چیزی توی زندگیم گم کردم هر چی می گردم پیدا نمی کنم .وقتی هم که ازدواج کردم هیچ علاقه ای به همسرم نداشتم همیشه می گفتم ازدواج من یک جور فرار از خانه است دوتا بچه هم بدنیا آوردم اما باز هم کمبود محبت را احساس می کردم و وقتی خانواده دور هم جمع می شدند نمی توانستم صحبت کنم یا نظر بدهم هر موقع دهنم باز می شد برادر بزرگم می گفت تو نمی خواهد نظر بدهی برو مشکل خودت را حل کن چون آن موقع همسرم مصرف کننده بود یا می گفت تو هم با اون شوهر کردنت آبروی خانواده را بردی من خیلی احساس تنهایی می کردم تا زمانی که مصرف کننده مواد مخدر شدم اوایل فکر می کردم که از مواد مخدر محبت می بینم و تنهایی مرا پر می کند خیلی حالم خوب بود هفته ای یک بار می کشیدیم بجای اینکه با مشکلاتم روبرو بشوم و آنها را حل کنم شدم یک معتاد  البته قبل از کشیدن چند سالی قرص می خوردم یکی می گفت بالای چشمت ابرو است مشت مشت قرص می خوردم 5 سال قرص خوردم بعد از آن رو آوردم به مشروب و بعد تریاک و شیشه تحمل اینکه با مشکلات روبرو شوم را نداشتم بجای حل مشکلات این کارها را می کردم به جای حل صورت مسئله کل مسئله را پاک می کردم و نصف عمرم به گمراهی سپری شد .

بله من چند سالی بود راهم را گم کرده بودم اما خودم نمی دانستم مواد انرژی ، قیافه ، تفکر و اعتماد به نفس مرا گرفت اگر من خوب فکر می کردم شاید راهم را گم نمی کردم و معتاد نمی شدم من خدا و یا نیروی مافوق را از یاد برده بودم وقتی به یاد نیروی مافوق می افتادم که به مشکل بر می خوردم ، وقتی نشئه بودم یادم نمی افتاد که نیروی مافوقی وجود دارد و می تواند به من کمکی کند من فرمانروای نالایق برای شهر وجودی خودم بودم فقط به فکر خوشگذرانی بودم جسم و روان و جهان بینی را نمی شناختم اما از زمانی که به کنگره 60 آمدم فهمیدم که اشتباه کردم و وادی اول و دوم به من که سالها بود مسیرم را گم کرده بودم یاد داد که باید  قبل از هر کاری فکر کنم و مرا با مشکلات جسم روان و جهان بینی آشنا کرد تا با کمک راهنمایم و دوستانم در کنگره به مسیرم ادامه دهم .

دل نوشته از طرف خانم عذرا رهجوی خانم روجا

دل نوشته . . .

" قرص و مواد آخر اینها از زندگی من چه می خواستند "

عید سال 90 :

بدترین عید زندگیم و یا بهتر بگویم بدترین سال زندگیم . می گفتند سال خرگوش نحس است ولی من باور نداشتم به هر حال این نحسی شامل حال من هم شد .

6 ماهی بود با مونا آشنا شده بودم قبل از آشنایی با مونا توی دفتر سینمایی یک بار شیشه مصرف کرده بودم با مونا که آشنا شدم فهمیدم که اعتیاد شدید به شیشه و هروئین دارد به روی خودم نمی آوردم که همه دوستان و همسایه ها و شوهرم ( مهرداد ) می گفتند مونا معتاد است قیافه اش تابلو و درب و داغان است و دختر فاسدی است برایم اصلا اهمیتی نداشت مهم این بود که من از تنهایی درآمده بودم مونا جایی برای مصرف نداشت و خانه من مکانن امن و بی خطری برای نشئه کردن او بود تعارف زدن مونا همانا و گرفتار شدن من هم همانا .

چند روز به عید مانده بود ولی اصلا بوی عید و سال جدید را احساس نمی کردم بی حوصله بودم و مرتب با مهرداد دعوا و جنگ داشتیم روزی هزار بار آرزوی مرگ خودم را می کردم . عید آمد شب عید مونا آمد و گفت مادرم فهمیده پایپ و مقداری شیشه و فندک اتمی اش را در کیف زنانه زیبایی گذاشته بود و به من داد تا پنهان کنم من هم که خیلی ابله و احمق بودم قبول کردم و به عاقبت کارم اصلا فکر نکردم چقدر مهرداد رو احمق فرض می کردم غافل از اینکه خودم احمق تر از همه دنیام مثل کبک سرم را زیر برف کرده بودم . صبح آن روز یعنی روز عید مهرداد کیف را پیدا کرد مثل روز محشر بود قیامت به پا کرد خیلی خوب یادم نمیاد چطور کیف را پیدا کرد چون اون موقع به خاطر مصرف بی رویه قرص های آلپروزولام و ترامادول و کدئین حال درست و درمونی نداشتم . عید سال 90 با پیدا شدن کیف مواد آغاز شد و چه آغاز تلخی . . .

چه لحظه زجرآوری بود همه در این لحظات زیبا آرزوی سلامتی می کنند و من آرزوی مرگ خودم و مهرداد را می کردم . مهرداد تهدید کرد به مادر مونا همه چیز را می گوید و من خواهش کردم عید آنها را خراب نکند عید خودمان که خراب شده بود .خلاصه با جنگ و مرافه راهی تبریز شدیم و مرتب توی ماشین دعوا می کردیم دو سه روزی که آنجا بودیم من به زور و ضرب قرص خودم را سرپا نگه داشته بودم مهرداد چندتا از قرص ها را که داخل کیفم پنهان کرده بودم پیدا کرد و داخل رودخانه ریخت بدون قرص زندگی برایم بی معنی بود به اصرار و با جنگ و جدال به تهران برگشتیم .

شب رسیدیم و همان موقع که من حال خرابی داشتم به یکی از ساقی های قرص SMS دادم حالم خیلی بد بود نمی دانم اون پسر توی SMS چی جواب داده بود که وقتی به خودم آمدم دیدم گوشیم توی دستان مهرداد است ، داد و بیداد راه انداخت وای بر من همه چیز خراب شده بود قرص ، مواد آخر اینها از جان و زندگی من چه می خواستند بدتر از همه تهمتی که مهرداد به من زد ارتباط با یک پسر غریبه نمی توانستم از خودم دفاع کنم با اینکه هیچ وقت نفهمیدم اون ساقی توی SMS چی نوشته بود ولی زندگی من دگرگون شد مهرداد منو توی بدترین شرایط تنها گذاشت و رفت . . .

و چی بدتر از تنها شدن دیگر قرص و الکل جواب نمی داد به مواد هم دسترسی نداشتم راهی بیمارستان شدم و در بخش اعصاب و روان با تشنج و رعشه به مدت 1 ماه بستری شدم هیچ کس باور نمی کرد من 4 ، 5 خشاب قرص خورده باشم +1/5 لیتر شراب یعنی قرص ها را به جای آب با شراب خوردم حالم وحشتناک خراب بود با متادون و قرص های قوی اعصاب من را پس از 30 روز راهی خانه کردند با تجویز پزشک شبی 13 تا قرص می خوردم دیگه هیچ چیز ازم باقی نمانده بود خلاصه من بیشتر عید 90 را در بیمارستان گزراندم

و اما امسال عید 91 :

چقدر زندگی زیبا شده از بهمن ماه به همه میگفتم بوی عید می آید از برج 10 خانه تکانی را شروع کردم مثل بچه ها لباس نو خریدم و مرتب خداوند را شاکر بودم و به جون آقای مهندس دعا می کردم خوشحال از اینکه وارد کنگره شده بودم و تحت درمانم امسال اولین سال رهایی من از قرص و مواد و الکل بود با اینکه 13 روز عید حالم خراب بود و دندان درد داشتم ولی ارزشش خیلی بالا بود امسال عید در کنار همسرم مهرداد لذت زندگی واقعی را تجربه کردم که البته همه اینها را مدیون راهنمای عزیزم هستم و هر چه دارم از راهنمای عزیزم است .  

نوشته شده توسط خانم سولماز رهجوی خانم راضیه

دل نوشته . . .

خانه را من روفتم از خوب و بد

خانه ام برگشت از نور احد

خبرت هست که مرغان سحر می گویند

آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار

هر که امروز نبیند اثر از قدرت او

غالب آن است که فرداش نبیند دیدار 

اگر بخواهم از دارائی های گذشته ام بگویم به جرئت می تونم بگم چیزی نبود ، جز تاریکی و ظلمات ، خودخواهی ،توهم ، منیت ، استرس و دل شوره ، خماری و بیقراری ، یک بغل پر از ضد ارزشها و عملهای غیر انسانی و دیگر اینکه یک انسان کاملا بی حرکت و تک بعدی که تو انجام کارهای خانه هم کاملا به ناتوانی  داشت می رسید در واقع یک دنیای بدون لذت و شادی و به سردی یخ حالا می خوام از فرزانه تازه متولد شده بگم :

مابقی در ادامه مطلب  . . . .

نوشته شده توسط خانم فرزانه رهجوی خانم راضیه


ادامه نوشته