" قرص و مواد آخر اینها از زندگی من چه می خواستند "

عید سال 90 :

بدترین عید زندگیم و یا بهتر بگویم بدترین سال زندگیم . می گفتند سال خرگوش نحس است ولی من باور نداشتم به هر حال این نحسی شامل حال من هم شد .

6 ماهی بود با مونا آشنا شده بودم قبل از آشنایی با مونا توی دفتر سینمایی یک بار شیشه مصرف کرده بودم با مونا که آشنا شدم فهمیدم که اعتیاد شدید به شیشه و هروئین دارد به روی خودم نمی آوردم که همه دوستان و همسایه ها و شوهرم ( مهرداد ) می گفتند مونا معتاد است قیافه اش تابلو و درب و داغان است و دختر فاسدی است برایم اصلا اهمیتی نداشت مهم این بود که من از تنهایی درآمده بودم مونا جایی برای مصرف نداشت و خانه من مکانن امن و بی خطری برای نشئه کردن او بود تعارف زدن مونا همانا و گرفتار شدن من هم همانا .

چند روز به عید مانده بود ولی اصلا بوی عید و سال جدید را احساس نمی کردم بی حوصله بودم و مرتب با مهرداد دعوا و جنگ داشتیم روزی هزار بار آرزوی مرگ خودم را می کردم . عید آمد شب عید مونا آمد و گفت مادرم فهمیده پایپ و مقداری شیشه و فندک اتمی اش را در کیف زنانه زیبایی گذاشته بود و به من داد تا پنهان کنم من هم که خیلی ابله و احمق بودم قبول کردم و به عاقبت کارم اصلا فکر نکردم چقدر مهرداد رو احمق فرض می کردم غافل از اینکه خودم احمق تر از همه دنیام مثل کبک سرم را زیر برف کرده بودم . صبح آن روز یعنی روز عید مهرداد کیف را پیدا کرد مثل روز محشر بود قیامت به پا کرد خیلی خوب یادم نمیاد چطور کیف را پیدا کرد چون اون موقع به خاطر مصرف بی رویه قرص های آلپروزولام و ترامادول و کدئین حال درست و درمونی نداشتم . عید سال 90 با پیدا شدن کیف مواد آغاز شد و چه آغاز تلخی . . .

چه لحظه زجرآوری بود همه در این لحظات زیبا آرزوی سلامتی می کنند و من آرزوی مرگ خودم و مهرداد را می کردم . مهرداد تهدید کرد به مادر مونا همه چیز را می گوید و من خواهش کردم عید آنها را خراب نکند عید خودمان که خراب شده بود .خلاصه با جنگ و مرافه راهی تبریز شدیم و مرتب توی ماشین دعوا می کردیم دو سه روزی که آنجا بودیم من به زور و ضرب قرص خودم را سرپا نگه داشته بودم مهرداد چندتا از قرص ها را که داخل کیفم پنهان کرده بودم پیدا کرد و داخل رودخانه ریخت بدون قرص زندگی برایم بی معنی بود به اصرار و با جنگ و جدال به تهران برگشتیم .

شب رسیدیم و همان موقع که من حال خرابی داشتم به یکی از ساقی های قرص SMS دادم حالم خیلی بد بود نمی دانم اون پسر توی SMS چی جواب داده بود که وقتی به خودم آمدم دیدم گوشیم توی دستان مهرداد است ، داد و بیداد راه انداخت وای بر من همه چیز خراب شده بود قرص ، مواد آخر اینها از جان و زندگی من چه می خواستند بدتر از همه تهمتی که مهرداد به من زد ارتباط با یک پسر غریبه نمی توانستم از خودم دفاع کنم با اینکه هیچ وقت نفهمیدم اون ساقی توی SMS چی نوشته بود ولی زندگی من دگرگون شد مهرداد منو توی بدترین شرایط تنها گذاشت و رفت . . .

و چی بدتر از تنها شدن دیگر قرص و الکل جواب نمی داد به مواد هم دسترسی نداشتم راهی بیمارستان شدم و در بخش اعصاب و روان با تشنج و رعشه به مدت 1 ماه بستری شدم هیچ کس باور نمی کرد من 4 ، 5 خشاب قرص خورده باشم +1/5 لیتر شراب یعنی قرص ها را به جای آب با شراب خوردم حالم وحشتناک خراب بود با متادون و قرص های قوی اعصاب من را پس از 30 روز راهی خانه کردند با تجویز پزشک شبی 13 تا قرص می خوردم دیگه هیچ چیز ازم باقی نمانده بود خلاصه من بیشتر عید 90 را در بیمارستان گزراندم

و اما امسال عید 91 :

چقدر زندگی زیبا شده از بهمن ماه به همه میگفتم بوی عید می آید از برج 10 خانه تکانی را شروع کردم مثل بچه ها لباس نو خریدم و مرتب خداوند را شاکر بودم و به جون آقای مهندس دعا می کردم خوشحال از اینکه وارد کنگره شده بودم و تحت درمانم امسال اولین سال رهایی من از قرص و مواد و الکل بود با اینکه 13 روز عید حالم خراب بود و دندان درد داشتم ولی ارزشش خیلی بالا بود امسال عید در کنار همسرم مهرداد لذت زندگی واقعی را تجربه کردم که البته همه اینها را مدیون راهنمای عزیزم هستم و هر چه دارم از راهنمای عزیزم است .  

نوشته شده توسط خانم سولماز رهجوی خانم راضیه