شکر،شکر،شکر

با درود و سپاس فراوان از خداوند بزرگ که در طی مسیر زندگی و همچنین در مسیر سفرم مرا همراهی و یاری کرده و همیشه معجزات خود را به گونه ای نشان داده و اینک که بیشتر خداوند را می شناسم برایم قابل درک و با تمام وجود آن را حس می کنم. از اینکه دانش و آگاهیم در مورد خودم بیشتر شده خوشحال هستم چون می دانم وجودم از وجود خداوند است و او هرگز مرا در مسیر نادرست قرار نمی دهد و اگر درمسیرش که درست و الهی است قدم بردارم راه را برایم باز می کند و کمکم می کند.

زمانی بود که در ترس زندگی می کردم و از همه جا و از همه کس نا امید شده بودم و عشق ورزیدن و دوست داشتن از یادم رفته بود و اندیشه ام این بود که پایان زندگی ام است و به من کسی نیست کمک کند و خودم باید در مردابی که رفته بودم دست و پا بزنم حتی از خداوند هم ناامید و دائم گله می کردم که خداوند چرا کمکم نمی کند و دیگر معجزاتش را به من نشان نمی دهد. هیچ چیز برایم جذابیت و معنی نداشت. در این فکر بودم که همه انسانها با من در ستیز هستند و من هم در سعی آن بودم که به گونه ای با آنها دشمنی کنم و همیشه در حال بحث بودم و افسانه تبدیل به آدمی شده بود که هیچ وقت در آرامش نبود و دائم عیب دیگران را می دید و فراموش کرده بود که خداوند بسیار مهربان و بزرگ است در صورتی که اگر کمکی از او می خواهد باید خود نیز قدمی بردارد و حرکت کند.

بله خالق بزرگ بار دیگر فرصتی به افسانه داد و جرقه نوری در دلش روشن کرد و اولین قدم را با ایمان به اینکه این راه راهی است که می تواند دوباره معجزاتش را ببیند و دست یاری به او داده شود حرکت کرد.

ای همه دانا و توانا، تو چقدر بزرگی، تو چقدر خوبی، تو چقدر بخشنده ای،تو چقدر پاک و بزرگواری،شکر و سپاس، تو دوباره تمام زیبایی های خود را به من نشان دادی، محبت و دوست داشتن را به من نشان دادی، نا امیدی را از من دور کردی و نور ایمان را در دلم تاباندی، بارالهی با تمام وجود تو را حس می کنم. پروردگارا به خاطر کمک هایی که به من کردی تا خود را پیدا کنم و خوبی ها و نعمت هایت  را با چشم باز ببینم تو را می ستایم و تو را ستایش می کنم برای این عمل عظیم.

افسانه رهجوی خانم میترا