دل نوشته . . .
می خوام با خودم صادق باشم

می خوام با خودم صادق باشم روراست و رک حرف بزنم . از موقعی که پدرم را از دست دادم همه چیز توی زندگی من تغییر کرد زندگیم از این رو به اون رو شد دیگه اون مریم پاک و بی آلایش نبودم مرگ پدر و برادرم برای من غیر قابل باور بودمریمی که از سیگار و الکل بدش می آمد تبدیل شده بود به کسی که اگه الکل مصرف نمی کرد نمی تونست حرف بزنه ، نمی تونست ارتباط برقرار کنه وقتی هم الکل می خوردم هر چیزی که جلوم می گذاشتند بدون اینکه بدونم چی هست و چه بلائی سرم میاره مصرف می کردم .
تمام زندگیم ، شخصیتم از نظر مالی و معنوی و . . . همه و همه چیزم را از بین بردم . طوری شده بودم که هیچ کس روی حرف من حسابی باز نمی کرد همه فقط به دنبال خوشی خودشون بودن و فقط منو به خاطر خوشی های خودشون می خواستند آخر کار دیگه دلم به حال خودم می سوخت که باید الکل می خوردم تا بتونم حرف بزنم یا کاری رو انجام بدم . وقتی که مست می شدم و از حالت طبیعی خارج می شدم اطرافیان سوء استفاده خودشون رو شروع می کردند پول از کیفم برمی داشتند ، ماشینم رو میبردند بیرون و تصادف می کردند و گردن نمی گرفتند من هم که در ظاهر حال خوش داشتم بی خیال بودم و می گفتم فدای سرتون جونتون سلامت باشه غافل از اینکه یک روزی بازپرداخت بدهی دارم .
کم کم به خودم اومدم آن زمان برادرم راهنما شده بود بعد از 2 سال تصمیم گرفتم به کنگره بیام تا ذره ای اعصابم آروم بشه همیشه هم فکر می کردم اصلا معتاد نیستم و الکل اعتیاد نداره پیش خودم گفتم یک چند وقتی می یام که الکل نخورم تا یکذره پولم رو جمع کنم و یک مقدار ورمی که از الکل پیدا کرده بودم بخوابه تا بتونم دوباره مشروب بخورم ولی به مرور زمان وقتی هر جلسه در کنگره حضور داشتم فهمیدم من هم یک مصرف کننده هستم و باید خودم را بشناسم و درمان کنم و به رهائی برسم .
مدتی از سفرم گذشته بود که تو جمع هایی که قبلا می رفتم و به خیال خودم خوش می گذراندم رفتم اونجا همه دوستام الکل می خوردند و مست بودند کارهایی می کردند و حرفهایی می زدند که برای من غیر قابل باور بود یکدفعه در درونم چیزی شنیدم که می گفت تو هم اینجوری بودی تو هم بدتر از این رفتار می کردی در اون لحظه از خودم بدم اومد نتونستم اون جمع رو تحمل کنم و اونجا رو ترک کردم هم ناراحت بودم هم خوشحال ناراحت از اینکه در گذشته منم اینطور رفتار می کردم و خوشحال از اینکه فهمیدم که کارهام درست نبوده و دیگه چیزی مصرف نمی کنم امیدوارم این چند ماه آخر سفرم تموم بشه و وارد سفر دوم بشم و بتونم بدهی خودم را پرداخت کنم .
امیدوارم کسانی که مثل من راه خود را گم کرده اند و راه حلی پیدا نکرده اند کنگره 60 را پیدا کنند و به رهائی و آزادی برسند .
نوشته شده توسط خانم مریم رهجوی خانم روجا
اين وبلاگ اولین وبلاگ گروهی خانمهای مسافر است و توسط بچه های لژیون خانم راد راه اندازی گردیده که درگذشته به نوعی درگیر مصرف مواد مخدر بوده اند و با آسودگی خاطر در محیطی کاملاَ مطمئن با روش صحیح تدریجی ( DST ) در كنگره 60 به درمان رسيده اند و قصد دارند از اين طريق به خانم هايي كه مصرف كننده مواد مخدر هستند كمك نمايند . . .