ندای درون

صدایی درونم می شنوم که می گوید به پاخیز و حرکت کن می شنوم که می گوید تو دیگر آن دختر بی حس و بی رمق و بی احساس نیستی

می گوید و تلنگری بر جانم می زند : آیا صدای جوانه زدن سلول های وجودت را می شنوی ؟

سلولهای وجودم همدیگر را به بازی کردن دعوت می کنند صدای خنده هایشان ، صدای دلنشینی است برای تسکین روحی که برای پیدا کردن این حس زیبا و حال خوش لحظه شماری می کرد .

وقتی از ته اعماق وجود قهقهه می زنم یک آن به یاد می آورم چندین وقت بود که لبانم با لبخند قهر بود .

سحرگاهان وقتی از دیدن گلهای یاس و رز باغچه ، شکوفه دادن درخت گلابی و پیچیدن درخت مو به دور خود ، رها شدن قاصدک ها به دست باد لذت می برم به خاطر می آورم خدایا من تا به حال چشم داشتم و نمی دیدم

وقتی از درخت آلبالو می چینم و بر دهان می گذارم مانند مستی هستم که لبریز از شراب است

وقتی چشمانم را میبندم نسیم تابستانه وجودم را لمس می کند گرمای وجودم شعله ور تر می شود

حالا که این نشانه ها را میبینم با همه همه قلبم ایمان پیدا میکنم که کائنات و هستی بر عجز و ناله های من پاسخ دادن

خداوندا ، بارالاها شکر هزاران بار شکر

نوشته شده توسط خانم طاهره از لژیون خانم میترا