دل نوشته . . .
می خواهم از همه چیز بگویم . . .

از قدیم گفته اند: حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. من هم می خواهم حرف دلم را بزنم. از خوشی ها و ناخوشی هایم. از بدبختیها و خوشبختی هایم. از بیچارگیها و بی کسی هایم. از ناامیدیم، از حرفهای مردم، از پدرم و برادرم که تنهایم گذاشتند.
می خواهم از همه چیز بگویم . . .
در یک خانواده ی گرم و خوش بعد از سه پسر به دنیا آمدم. نوگلی و سوگلی پدرم و برادرانم بودم. وقتی شش ساله شدم پدرم دستانم را گرفت و به مدرسه برد در راه نصیحت هایی را برایم زمزمه کرد و گفت: دختر باید سنگین باشد. تو باید مثل اسمت پاک و مقدس باشی مریم باش!
از این حرف پدرم چیزی نفهمیدم. تنها کاری که کردم خوردن غذای زیاد بود و می گفتم : بابام گفته سنگین باشم! غذا می خورم که چاق و سنگین شوم!
روزگار به کام بود همه چیز خوب و خوش بود. تا اینکه پا به سن نوجوانی گذاشتم. من اولین اشتباه زندگیم را انجام دادم و با افرادی دوست شدم که با آنها به دنیای تاریکی وارد گشتم.
پدرم تنها سیگار می کشید. و فکر می کردم برادرانم هم اهل سیگار و مواد و خلاف نیستند. تااینکه دست یکی از آنها سیگار دیدم باورم نمی شد آن زمان نمی دانستم سیگار کشیدن او اولین قدمیست برای فرورفتن در گودال عمیق تاریکی ها. پس از مدتی مصرف سیگار او تبدیل به تریاک شد، تریاک تبدیل به قرص شد و قرص باعث شد من برادر عزیزم را از دست بدهم و بعد از مرگ برادرم پدرم نتوانست طاقت بیاورد و دق کرد. بعد از مرگ آن دو حرفهای مردم و خیلی توجیه های دیگر باعث شد که من به همراه دوستانم به مشروب روی بیاورم. مشروب که می خوردم خوب و خوش بودم دیگر چیزی برایم مهم نبود. تا اینکه یک شب که با دوستانم نشسته بودیم و مشروب می خوردیم یکی از آنها قرص اکس را به من معرفی کرد و گفت بخور خیلی خوبه! من می ترسیدم اما بالاخره یک چهارم از قرص را خوردم! خوب بود دیگر ترسم ریخته بود این باعث شد که یک قرص کامل را فردای آن روز بخورم و خوشبختانه حالم بد شد و راهیه بیمارستان شدم و از آن روز به بعد دیگر قرص نخوردم.
خانواده و کار و در کل تمام زندگیم شده بود مشروب و دوستانم! خیلی کارها کردم و دروغ های زیادی هم گفتم. به جایی رسیده بودم که مشروب دیگر جواب حال و روزم را نمی داد این شد که با تریاک آشنا شدم. تریاک به من آرامش می داد مسکنی قوی برای حالتهای عصبی من بود. همراه تریاک شیره هم مصرف می کردم . صبح زود از خانه بیرون می رفتم که شیره بکشم دیگر شیره هم آرامم نمی کرد قیافه ام تابلو شده بود کارهایی به ناچار می کردم که الان چیزی جز پشیمانی برایم ندارد طلاهایم را فروختم حتی برای منزل دوستم خرید می کردم که اجازه بدهد در خانه اش شیره مصرف کنم از این وضعیتم خسته شده بودم تا یکروز دوستم گفت بیا شیشه بکش و تریاک را ترک کن! فقط یکبار کشیدم و ای کاش که اصلا" لب نمی زدم چراکه وقتی کشیدم جز دل پیچه چیزی عایدم نشد چهار یا پنج ساعت بعد از مصرف شیشه نمی دانم چه کسی در گوشم زمزمه کرد و دستور داد که تیغ را بردار کمی بعد که به هوش آمدم خود را دربیمارستان دیدم دکتر مشغول بخیه زدن دستم بود و می گفت اگر کمی پایین تر و بیشتر بریده بودی دیگر نمی توانستی دستت را حرکت بدی. چقدر بد بخت بودم که راضی نمیشدم نه بگویم . . .
از این جریان سالها می گذرد و هنوز هم متوجه نشدم چه چیزی باعث شد که این کار را انجام بدهم. دوباره به مشروب روی آوردم و خوردن الکل به دو برابر هم رسیده بود گه گاهی هم تریاک می کشیدم آنقدر در منجلاب غوطه ور بودم که متوجه نشدم دو برادر دیگرم ارث پدری را دود کرده بودند هر دوی آنها به شیشه و کراک معتاد شده بودند تنها کسی که بیشتر از همه داغون می شد مادرم بود اما من عین خیالم نبود آنقدر خودم را گم کرده بودم که متوجه نشدم کی برادرانم به کنگره آمدند و کی هم رها شدند!
بعد از رهایی برادرانم مادرم فهمید دختر بدبختی هم دارد. مادرم فقط از مصرف مشروب من خبر داشت و تا امروز هم چیزی از مصرف تریاک و . . . من نمیداند.
خیلی عصبی شده بودم و پر خاشگری می کردم شبها تا دیر وقت در خیابان مست مست بودم. و به همین خاطر هم به بازداشتگاه رفتم و هم تصادف کردم. به خاط مستی پولم، شخصیتم، وقتم و همه چیزم را از دست دادم.
تا اینکه برادر زاده ام که درمان شده بود من را با سایت کنگره آشنا کرد و به من گفت: عمه تو که معتاد نیستی و چیزی هم مصرف نمی کنی(برادرانم و برادر زاده از مصرف مواد من خبر نداشتند) بیا یکدفعه برو کنگره ببین چه خبره؟ محرم بود با خود گفتم بروم ببینم برادرانم با آن حال خراب و کارهایی که می کردند چه طور الان خوب خوب هستند؟!
به دوستانم گفتم، آنها به من گفتند: تو دیوانه ای، نرو و از این دست حرفها . . .
روز اول مست به کنگره آمدم آنروز آخرین باری بود که در محرم مشروب خوردم! با جناب مهندس دژاکام صحبت کردم خیلی از شخصیتش خوشم آمد. از آن روز به بعد آمدم و آمدم . . . فکر نمی کردم ادامه دار باشد! دوستانم مرا طرد کردند خوب چون دیگر مریمی وجود نداشت که مشروب بگیرد و برایشان دلقک شود. در عوض کنگره به من راهنمای گلم خانم روجا را داد دوستان خوب داد. حال خوش داد. اوایل سفرم جاهایی می رفتم که نباید می رفتم یعنی خودداری وادی پنجم را باید عمل می کردم اما وقتی رفتم رفتار و کردارشان را دیدم جا خوردم به خودم گفتم من هم این کارها را می کردم از خودم بدم آمد اما برای یک لحظه حرکت درست را انجام دادم چرا که راهم را پیدا کرده بودم.
الان هشت ماه از سفرم می گذرد خیلی حالم خوب است قناعت پیشه کرده ام دیگر پرخاشگر و عصبانی نیستم به مادرم بی احترامی نمی کنم هر جایی نمی روم، هر کار را بدون فکر انجام نمی دهم مهم تر از همه نه گفتن را یاد گرفتم.
در کنگره نه تنها مواد و الکل را دیگر مصرف نمی کنی بلکه چگونه زندگی کردن را یاد میگیری من آموزم که بهتر زندگی کنم دروغ نگویم نه گفتن را یاد گرفتم از تاریکی ها وارد نور شدم توانستم خودم را ببخشم منیت را از خود دور کردم.
حرف زیاد داشتم ولی تا تصمیم گرفتم بنویسم نتوانستم خیلی چیزهای دیگر را بنویسم اما می خواهم آنها را به فراموشی بسپارم.
می خواهم زندگی خوبتر را شروع کنم می خواهم به جایگاههای بالایی قدم بگذارم.
از راهنمای خوبم خانم روجا خیلی تشکر می کنم ایشان در هر زمانی من هر کاری داشتم با راهنمایی های خوبش به من کمک می کند از جناب آقای مهندس خیلی خیلی تشکر می کنم که چنین مکان مقدسی را بنا کردند تا امثال من بیایند تا به رهایی برسند و حال خوش را تجربه کنند.
امیدوارم کسانی که هنوز از این مکان مقدس و امن اطلاعی ندارند هر چه زودتر خبردار شوند بیایند و به رهایی برسند.
همچنین امیدوارم پدرم که زمان مرگش از من راضی نبود راضی باشد و ببیند که دخترش تصمیم گرفته مریم پاک و سنگین باشد چقدر سخت است که آدم ها بدانند پدر و مادرشان از آنها راضی نیستند. پدرم مرا ببخش . . .
نوشته شده توسط مسافر خانم مریم رهجوی خانم روجا
همانطور که خواندیم خانم مریم زندگی پر فراز و نشیبی را تجربه نمودند و سختی های زیادی را متحمل شدند اما چیزی که مهم تر از همه ی اینهاست تصمیم او برای درمان و رهایی و داشتن یک زندگی آرام و بی دغدغه است. با حرکتهای خوبی که خانم مریم انجام می دهد و وجود تلاشهای بی وقفه ی خانم روجا راهنمای ارجمندشان و صبوری همسفرشان امیدواریم خداوند هم اذن رهاییش را بدهد تا به زودی در همین صفحه جشن آزادی او را به اطلاع شما عزیزان برسانیم.
اين وبلاگ اولین وبلاگ گروهی خانمهای مسافر است و توسط بچه های لژیون خانم راد راه اندازی گردیده که درگذشته به نوعی درگیر مصرف مواد مخدر بوده اند و با آسودگی خاطر در محیطی کاملاَ مطمئن با روش صحیح تدریجی ( DST ) در كنگره 60 به درمان رسيده اند و قصد دارند از اين طريق به خانم هايي كه مصرف كننده مواد مخدر هستند كمك نمايند . . .